تبليغاتX
html> یکه سوار عشق
Language" content="en-us">

webloger site

محبت
 خیال تو

از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست


آن کفشهای مهربانت را نمی دانست


 
 رنجیده ام  از آسمان ،  قطع امیدم کرد


دنباله  ی رنگین کمانت را نمی دانست

 

اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست 


شیرینی اش ،  طعم لبانت را نمی دانست


 
قیچی شدم ،  بال و پرم را یک به یک چیدم


ســـَمت ِ وسیع ِ  آسمانت را نمی دانست

 

لای ورقها  ، نامه ها  ، دفترچه ها   گشتم


حتی کتابی داستانت را نمی دانست

|+| نوشته شده توسط باران در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 

حال من دست خودم نيست


ديگه آروم نمي گيرم


دلم از کسي‌ گرفته


که مي‌خوام براش بميرم


باز سرنوشت و انتهاي آشنايي


باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي


باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن


بازم آخر راه و حس تلخ نرسيدن


پاي دنياي تو موندم


مثل عاشق هاي عالم


تا منو ببخشي آخر


تا دلت بسوزه کم کم


مثل آينه روبرومه


حس با تو بودن من


دارم از دست تو ميرم


عاشقي کن منو نشکن


منو نشکن ...


باز سرنوشت و انتهاي آشنايي


باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي


باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن


بازم آخر راه و حس تلخ نرسيدن

|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  |
 داستان داداشي
 

وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنارم نشسته بود. و

 

اون  

 

منو "داداشي" صدا مي‌كرد.

 


به موهاي مواج و زيباي اون دختر خيره شده بودم و آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من

 

 
باشه.اما اون توجهي به اين مساله نمي‌كرد.

 


آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت

 

 
:"
متشكرم" و گونه من رو بوسيد ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط

 

 

"داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم تلفن

 

زنگ

 

زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم

 


پيشش.نميخواست تنها باشه.من هم اينكار رو كردم.وقتي كنارش  رو كاناپه نشسته

 

 
بودم.تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من

 

 باشه

 

 . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ،خواست بره كه بخوابه . به من نگاه

كرد

 

و گفت : "متشكرم" و گونه من رو بوسيد

 


ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما

 


....
من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم

 


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت :"قرارم به هم خورده اون نمي‌خواد با من

 


بياد" من با كسي قرار نداشتم .ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه

 

زماني‌هيچكدوممون

 

 

براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم .درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با

 

هم

 

به جشن رفتيم .جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون ،كنار در خروجي ايستاده بودم ،تمام

 

 

حواسم به اون لبخند زيبا و چشمهاي همچون كريستايش بود .آرزو مي‌كردم كه عشقش

 

متعلق

 

به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي‌كردو من اين رو ميدونستم. به من

 

گفت :"متشكرم،شب 

 

 خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه من رو بوسيد.

 

 

 


ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما

 


....
من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم

 


يك روز گذشت ،سپس يك هفته ، يك سال .... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم

 


روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي‌كردم كه درست مثل فرشته‌ها روي

 


صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره.

 


ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .اما اون به من توجهي نمي‌كرد ، من اينو

 

 


التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو

 


بهترين داداشي دنيا هستي ،متشكرم و گونه منو بوسيد

 


ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما

 


....
من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم نشستم روي صندلي ،صندلي

 

ساقدوش

 

،توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ،من ديدم كه "بله"رو گفت و وارد زندگي

 

 

جديدي شد.من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .

 


اما اون اينطوري فكر نميكرد و من اينو ميدونستم، "اما  قبل از اينكه ار كليسا بره

 


رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من

 

 

نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش

 

رو

 

نميدونم سالهاي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه منو داداشي خودش

 

ميدونست

 

توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش كنارش هستند .

 


يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته .

 


ابن چيزي هست كه اون نوشته بود : تمام توجهم به اون بود آرزو مي‌كردم عشقش براي من

 

 

باشه .اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ،

 

 

ميخواستم كه بدونه نميخوام فقط

 


براي من يك داداشي باشه .من عاشقش هستم .اما .....من خجالتي هستم

 


.............
نميدونم............هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم

 

.اي كاش اين كار رو كرده بودم .......................با خودم فكر ميكردم و گريه 

 

 

|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 تلخی عشق...

در اتاقو قفل کرد......


پرده پنجره اتاق رو کشید...

 
نشست روی صندلی

 
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد

 
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت


و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,

 
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد

 
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت

 

 و محو میشد


انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد


مرد از تماشای این هماغوشی.......



لطفا برای خواندن بقيه اين داستان زيبا به بخش ادامه مطلب مراجعه

 

 كنيد...............

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه هفتم مرداد 1388
 

ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد

 

 

قدر فلك را كمال و منزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد

 

 

وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله اسرى، شب وصال محمد

 

 

آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى آمده مجموع، در ظلال محمد

 

 

عرصه گيتى مجال همت او نيست روز قيامت نگر، مجال محمد

 

 

و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس بو كه قبولش كند، بلال محمد

 

 

همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد

 

 

شمس و قمر در زمين حشر نتابد پيش دو ابروى چون هلال محمد

 

 

چشم مرا، تا به خواب ديد جمالش خواب نمى‏گيرد از خيال محمد

 

 

«سعدى‏» اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد

 

       

|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 

یار دبستانی من ، با من و همراه منی 

 


چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی

 


حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه

 


ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

 


دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش

 


خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش

 

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه

 


کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه

 


یار دبستانی من ، با من و همراه منی

 


چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی

 


حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه

 


ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

یار دبستانی من ، با من و همراه منی

 


چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی

 


حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه

 


ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما




دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش

 


خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد، مرده دلهای آدماش

 


دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه

 


کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

 


یار دبستانی من ، با من و همراه منی

 


چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی

 


حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه

 


ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

 

 

 


 



 

 

 

 

       

|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  |
 

    گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآيد  

     گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد

 

      گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز

        گفتا ز خوبرویان اين کار کمتر آيد  

 

        گفم که بر خيالت راه نظر ببندم   

       گفتا که شبروست او از راه ديگر آيد

 

     گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد   

     گفتا اگر بداني هم  اوت رهبر آيد

 

      گفتم خوشا هوایی کزباد صبح خيزد  

      گفتا خنک نسيمي کز کوي دلبرآيد

 

       گفتم که نوش لعلت ما را به آرزوکشت   

      گفتا تو بندگي کن کو بنده پرورايد

 

      گفم دل رحيمت کي عزم صلح دارد  

        گفتا مگوي با کس تا وقت ان درايد

 

        گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد    

        گفتا خموش حافظ   کاین   غصه هم سرآيد

   

   

          

|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 داستان بوسه....
 

 

فرشته اي ديد كه سال هاي  سال است از درخت دانش باغ بهشت

 

كسي ميوه اي نچيده . آخرين و تنها بارش ؛ آدم و حوا اينكار را

 

كردند .

 

فرشته هم  وسوسه  شد  و ميوه را چيد و از بهشت اخراج شد.

 

 
فرشته كه به زمين آمد ؛ زيباييش هوش از سر همگان ربود. ديگر در

 

كتاب ها ننوشتند زيبايي نسبي است و تعريفي ندارد و سليقه اي

 

است. زيبايي با او قياس مي شد و تعريف مي گشت. ... اين فرشته

 

عاشقان زيادي داشت كه هيچكدام به هم حسادت نمي كردند و براي

 

هر عاشقي حتي لحظه اي بودن در كنار فرشته عالمي بود. فرشته

 

 صبحها با بوسه ای از عاشقي از خواب بر مي خاست ويك روز با آن

 

عاشق بود و شبها با بوسه همان عاشق به خواب مي رفت و روز بعد

 

 نوبت عاشقي ديگر. هر واب و بيداري او بايد با بوسه اي همراه مي

 

 بود....

 


يكي از عاشق ها بسيار كمرو بود و خجالتي و همه در صف جلوي او

 

 مي زدند و او را عقب مي انداختند ؛ ولي به هرحال نوبت او شد و او

 

 وقتي صبح فرشته را ديد؛ جذب گيسوانش شد و دست در موهاي

 

فرشته برد كه هنوز در خواب خوش بود و در پی آن گيسوان آرميد و

 

حتي بوسه اي بر فرشته نزد ..آنروز فرشته تماما در خواب بود و

 

 فردا با

 

 بوسه عاشقي ديگر از خواب برخواست و هيچ ار عاشق قبلي به ياد

 

نداشت...

 


فرشته ؛ روح آدميان در نهادش دميده شده بود و او هم به جبر زمانه

 

 پير شد و ديگر رفته رفته زيباييش را از دست داد و عاشقان كم و كم

 تر

 

 شدند و كار  به جايي رسيد كه كمتر كسي رقبت مي كرد بوسه اي بر

 

 فرشته بزند. تنها همان عاشق گيسوانش بود كه فرشته هيچگاه او را

 

نديده بود . عاشق حالا كه ديگر رقيبي نبود صبح با خيال راحت به

 

ديدار

 

 فرشته شتافت . فرشته را مانند هميشه خواب ديد .  گيسوانش  كم

 

پشت و كوتاه  و سپيد شده بود ولي باز  عاشق چشمانش را  بست و

 

 دست در بين گيسوان برد  و سر در بين آنها  نهاد و به ياد گذشته و

 

روياي آن روزها خوابيد .  مانند هميشه هرگز بوسه اي بر فرشته

 

 نزد....... او خوابيد و عاشق ديگري در صف نبود تا بخواهد نوبت

 

را از او

 

 بگيرد . دست در بين گيسوان فرشته تا ابد خوابيد و نه او  و  نه

 

فرشته

 

هيچگاه از خواب بيدار نشدند..

|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  |
 داستان کوتاه(پهنه عشق)

روزی زنی تصمیم گرفت ازرییس شرکتی که درآن کارمی کرد

 

درحواست کندکه حقوقش افزایش پیدا کنداین فکر درتمام طول

 

روزباعث نگرانی شدیدش شده بود اما بعدازظهرشهامتش را جمع

 

کردووارددفتررییس شرکت شد.سرانجام پس ازمذاکره ای سخت

 

با افزایش حقوق اوموافقت شد.زن به شدت خوشحال شدودراولین

 

فرصت پس ازتمام شدن کاربه خانه برگشت.غذای خوشمزه ای

 

پخت وروی میز گذاشت وچندشمع روشن کرد.همسرش هم زودتر

 

ازمعمول ازسرکاربرگشت اوهم خوشحال بودوآماده جشن گرفتن

 

شدزن با تعجب فکرکرد شایدهمکارانش قبلا این خبررا به همسرش

 

گفته اند.اگرنه اوچطورمی دانست که درتصمیمش موفق شده است.

 

زن با تعجب شوهرش را درآشپزخانه دیدوخبر بیشترشدن حقوقش

 

را داد.شوهرش با هیجان اورادرآغوش کشیدوبوسیدوکارت ظریفی

 

به دستش دادکه روی آن نوشته بودتبریک می گویم.می دانستم

 

موفق می شوی.همسرخوب من!دوستت دارم.زن درخاطرات خوش

 

گذشته غرق شده بودآنها درکنارهم شام خوشمزه شان را خوردند

 

شوهرش ظرف هارا جمع کردوشست.درحین صحبت زن متوجه شد

 

کارت دیگری ازجیب همسرش به زمین افتاد.بی آنکه شوهرش متوجه

 

شودکارت را برداشت وخواندبا دست خط شوهرش نوشته شده بود:

 

عزیزم ازچیزهای کوچک ناراحت نشو!کم وزیادبودن حقوقت مهم نیست

 

توهمیشه همسرخوب من بوده ای ومن دوستت دارم!

 

(عشق مرزندارد. عشق درهرشرایطی درکنارهم ماندن وحمایت

ازیکدیگراست)

|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  |
 داستان دیوانگی وعشق
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود

فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک

دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از   

خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در

گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام

قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش

گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬

فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس

تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...


|+| نوشته شده توسط باران در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  |
 
بر باز باران با ترانه مي خورد بربام خانه آمد آن روز باراني گفت كه آمد روز

 

عيد گفت هر لحظه تنها مانده در اين شب رويايي گفت كه شايد دل عيد

 

 شده اسير باز بهار آمد در اين خانه ي تنهاي ما همه گفتيم عيد آمد

 

بوي بهار آمد   (عید شما مبارک)

|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  |
 

هرچه گویم عشق را شرح وبیان

               چون به عشق آیم خجل آیم ازآن

گرچه تعبیرزبان روشن تراست

         لیک عشق بی زبان روشن تراست

چون قلم اندرنوشتن می شتافت

        چون به عشق آمدقلم برخودشتافت

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
 

به چشم هایمان باید ، یاد بدهیم که از دیدن کوه ، دشت ، آسمان ،

 

دریا ، سبزه ، زمین، ستاره، ماه،  خورشید ، انسانها و ... لذت ببرند. 

 

از دستهایمان بخواهیم که مزه نوازش کردن را حس کنند .

 

 گوشهایمان را نجوا کنیم که لذت شنیدن آوای پرندگان ، صدای گرم

 مادربزرگ

 

موسیق باران و خنده های مستانه کودکانه را بشنوند

 

 با پاهایمان صمیمانه دشت را بدویم ، کوهها را بپیمائیم ، عصای

 

ضعیفان و تکیه نیازمندان شویم.

 

 با زبانمان کلام التیام بخش غمدیدگان شویم و لذت ببریم همانطور که از

 

 گفتن جملـــــــــــــه « دوستت دارم » به دلبر ، هیجان زده می شویم.

 

آری تنفس لذت بخش هوای بهاری ، بوی پائیز و نوازش برف بر صورتمان

 

پس بر دست پینه بسته پدر و بر پیشانی پر چروک مادرت بوسه بزن 

 

گل را ببو، باران را حس کن و آسمان پرستاره را به تماشا بنشین

 

دست نوازشت را بر سر کودک یتیم بکش و سینه ات را سنگ صبور

دوستان کن

 

گستره آسمان را دلیل کوچکی غمهایت بدان و  شرم "پدری خجالت زده

 

 از دست خالی در پیش کودکانش" را به خود بیفزا

 

لایحه علمت را چون نسیم بهاری بین همنوعانت منتشر کن.

 

روی گشاده و لبخندت  را ، ارزانی مردمان خسته از کاری کن، که هنگام

 

 غروب در خیابان های شلوغ با چشمانی خواب آلود رو به خانه دارند.

 

آرامش بخش کسانی باش که با تو مرتبطند. به نوعی که اگر جهان را

 

ترک کنی، شکاف نبودنت را حس کنند.  با این وجود دیگران را وابسته

 

به خودت نکن و آنها را مالامال عشق کن. آنها را بزرگتر از آنی بنما که

 

شی یا فردی آنها را به خود وابسته کند.

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387  |
 
  عكس به شرط چاقو:loo3-loo3.blogfa.com

ازخیاطی پرسیدندزندگی یعنی چه؟گفت:دوختن پارگی های روح ودل با

 

توبه!!! ازنقاشی پرسیدند زندگی یعنی چه؟ گفت:به تصویرکشیدن

 

زیباییها با بزرگ نمایی بالا درنگاه مردم!!! ازباغبانی پرسیدند زندگی

 

یعنی چه؟گفت:کاشتن بذرعشق درزمین دلها زیرنورایمان!!!

 

ازمیوه فروشی پرسیدندزندگی یعنی چه؟ گفت:دستچین کردن

 

خوبی ها درصندوقچه قلب!!! ازآهنگسازی پرسیدند زندگی یعنی چه؟

 

گفت:به تنصیف درآوردن صنفونی عشق درروح وجان آدمها!!!

|+| نوشته شده توسط باران در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 

من ازپشت شبهای بی خاطرهمن ازپشت زندان غم آمدم

 

من ازآرزوهای دورودرازمن ازخواب چشمان نم آمدم

 

تو تعبیر رویای نادیده ایتو نوری که بر سایه تابیده ای

 

تو یک آسمان بخشش بی طلبتوبرخاک تردیدباریده ای

 

تویک خانه درکوچه زندگیتویک کوچه در شهرآزادگی

 

تویک شهر در سرزمین حضورتویی رازبودن به این سادگی

 

                       مرا با نگاهت به رویا ببر

 

                       مرا تا تماشای فرداببر

          

|+| نوشته شده توسط باران در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
 

|+| نوشته شده توسط باران در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
 عشق000

عشق انتخاب ما نیست بلکه درسرنوشت ماست .

 

 

درزندگی هیچ لذتی اصیل تروشیرین ترازعشق وجود ندارد000

 

 

بدانید که عاشقان همان شیفتگانند000

 

بهتراست عاشق شوید ودرعشقتان شکست بخورید تا اینکه

هرگزعاشق نشوید000

 

 

عشق انبوهی ازبزرگ نمایی ها وتفاوت های میان یک شخص

 

وافراد دیگراست000

هرگزنمی توانید فکرکنید که ممکن است عشقی که دردل شما

شکل می گیرد روزی خیلی

 

بیشتروبالاترازحد باورتان باشد000!.

اگرعشق حقیقی درشما حلول کند ازشما انسان دیگری می

سازد000

عشق قادراست زندگی شما را درخشان ترازپیش کند.

 

عشق چیزی نیست که قابل فروختن ،زوال یا تعویض باشد000

 

کسانی که عمیقا به هم عشق می ورزند پیرنخواهند شد000

 

اظهارعشق یک سلسله توجهات وآداب است اما نه آنقدرواضح

وبرجسته که

 

زنگ خطررا به صدا درآوردونه آنقدرپیچیده ومبهم که قابل فهم

ودرک نباشد0

دوست داشتن وبه عشق رسیدن بهترین چیزاست . دوست

 

داشتن وبه عشق نرسیدن

 

بهترین چیزبعدی است0

چه چیزبهترازاین است که روح دوانسان برای ادامه زندگی یکی

شود000؟!

 

 

اگرقلبی شکست بهتراست با شکستگی هایش به راه عشق ادامه دهد0

 

 

عشق تنها چیزی است که هیچ قدرتی نمی تواند به آن فرمان

دهد وبا پول هم نمی توان آن را خرید0

 

 

 

خود دوست داشتن آغازداستان عاشقانه پرسوزی است0

درحقیقت عشق نوعی قدردانی ودرک ارزش دیگری است0

 

 

داستان های عاشقانه حقیقی انتهایی ندارند000

 

کاخی که درآن عشق جایی نداشته باشد کلبه ای

 

محقروناچیزاست اما وقتی درکلبه محقری

 

عشق وارد می شود آن را به قصرپرروح وهیجانی تبدیل می کند

000

عشق کورنیست بلکه چشم دل را نیز بازمی کند000اما چون

 

 

بیشترمی بیند مشتاق است

 

 

که کمترمتوجه بشود000!

عشق درست مثل جیوه درکف دست انسان است000اگرانگشتا نتان

 

را مشت کنید کف دستتان

 

می ماند اگردستتان را بازکنید ناگهان ازدستتان سرمی خورد

 

ومی ریزد000

یک عاشق بزرگ کسی است که هرگزقلب ساده وبی آلایشی

 

را ازد ست ندهد0

درزندگی هیچ چیزمانند عشق انسان را به اوج نمی رساند000

 

 

عاشق شخصی شدن چیزی جزخوبی وخوشی خواستن برای

 

اونیست000

همیشه عاشق کسی باشید که عاشق شماست000

 

|+| نوشته شده توسط باران در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 تمنای وصل

صبا اگر گذری افتدت به کشور

 دوست

 

بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر

دوست

به جان او که به شکرانه جان

برافشانم

 

اگر به سوی من آری پیامی از بر

 دوست

و گر چنان که در آن حضرتت

نباشد بار

 

برای دیده بیاور غباری از در

دوست

من گدا و تمنای وصل او هیهات

 

مگر به خواب ببینم خیال منظر

دوست

دل صنوبریم همچو بید لرزان

است

 

ز حسرت قد و بالای چون صنوبر

دوست

اگر چه دوست به چیزی

نمی‌خرد ما را

 

 

به عالمی نفروشیم مویی از

سر دوست

چه باشد ار شود از بند غم

دلش آزاد

چو هست حافظ مسکین غلام و

 چاکر دوست

|+| نوشته شده توسط باران در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387  |
 

افسوس من مرده ام وشب هنوزهم گویی ادامه همان شب

بیهوده است

 

 

خاموش شد وپهنه وسیع دوچشمش را احساس گریه تلخ

وکدرکرد

 

 

آیا شما که صورتتان را درسایه ی نقاب غم انگیززندگی مخفی

نموده اید

 

 

گاهی به این حقیقت یاس آوراندیشه می کنید که زنده های

امروزی

 

 

چیزی به جزتفاله یک زنده نیستند؟

 

 

گویی که کودکی دراولین تبسم خود پیر گشته است

 

 

وقلب این کتیبه مخدوش که درخطوط اصلی آن دست برده اند

 

 

      به اعتبار سنگی خود دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد
|+| نوشته شده توسط باران در یکشنبه یازدهم اسفند 1387  |
 
 
بالا
< JavaScript Codes

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس